قصه جالب کریمخان و مرد شاکی

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟»
مرد با درشتی می گوید: «دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»
خان می پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی؟»
مرد می گوید: «من خوابیده بودم!»
خان می گوید: «خوب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟»
مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.
مرد می گوید: «من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری!!!»
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: «این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.»

حکایت ازادی

شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک می‌گذراندند. چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی هم مشکلی برای سازگاری با این قوانین نداشتند. سال ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد وجارچی‌ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند. جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند: «آهای مردم! آهای...! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.»
مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند. جارچی ها دوباره اعلام کردند: «می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.»
اهالی جواب دادند: «خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.»
جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند. ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه دادند بدون لحظه‌ای درنگ. جارچی ها که دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند. اُمرا گفتند: «کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم.»
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند!!!

بیوگرافی کامل از حاج محمودکریمی

نام : محمود (عباس)
نام خانوادگی : کریمی
نام پدر : تقی
سال تولد : سال ۱۳۴۷
محل تولد : تهران
شغل : آزاد و مرتبط با فعالیتهای صنعتی
شرح مختصر از زندگی ایشان : بنده در سال ۱۳۷۰ ازدواج نمودهام و دارای دو فرزند می باشم، پسرم۱۰ سال و دخترم ۳ ساله میباشد در خصوص خانواده پدری نیز پدرم در سال ۱۳۶۱ درعملیات فتحالمبین در دشت عباس مفقودالاثر شدهاند و برادرم ابوالفضل کریمی نیز در کربلای ۵ شلمچه در سال ۶۵ به درجه رفیع شهادت نائل آمدهاند. دارای سه برادر به نامهای احمد، محمد و حسین میباشم

سوابق کاری : بعد از فوت پدر در کنار تحصیل ، کار (در مشاغلی همچون نجاری، بنائی و….)ومداحی.

تحصیلات ایشان : دانشجوی مدیریت صنعتی دانشگاه علامه طباطبائی بوده اند و تعداد ۷۴ واحد درسی نیز گذراندهاند اما از آنجائیکه حضور در جبهه فرهنگی را مقدمتر دانسته اند به سراغ مطالعات مرتبط با بحثهای فرهنگی و به ویژه مداحی رفته اند و در این زمینه به کسب معارف اسلامی پرداخته اند.


ادامه نوشته

ابراهیم و آتش و گنجشک

 ابراهیم و آتش و گنجشک


نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.
از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم .
گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد .
گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟
پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد ...

و خوشا به حال گنجشکان سرفراز

نکته ی دینی


تا حالا دیدی انگشتت رو بذاری
کف دست نوزاد چطوری محکم میگیره؟

الهی شش ماهه ی اباعبدالله (ع)

همونجوری دستت رو بگیره


الـــتـــمـــاس دعـــــا

 

چشم امید

اگر دوست دارید به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

آموزش تصویری تیمم

 

 

 

ادامه نوشته

نوحه بسیار زیبای فارسی و عربی از ملا باسم الکربلایی

ادامه نوشته